|
اسمتوببخش به لبهام | ||
|
به سلامتی اونایی که هم دل دارن هم معرفت اما تنهانو کسی رو ندارن ................................................................ [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 14:34 ] [ تنها ]
با حسِ عجیبی با حال غریبی دلم تنگته [ جمعه دوم دی 1390 ] [ 13:41 ] [ تنها ]
داستان عشق و دیوانگی
در
زمانهای
بسیار
قدیم
وقتی
هنوز پای
بشر به
زمین
نرسیده
بود،
فضیلت ها
و تباهی
ها دور
هم جمع
شده
بودند،
آنها از
بی کاری
خسته و
کسل شده
بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک. همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی
فریاد زد
دارم
میام. و
اولین
کسی را
که پیدا
کرد
تنبلی
بود زیرا
تنبلی،
تنبلی اش
آمده بود
جایی
پنهان
شود و
بعد
لطافت را
یافت که
به شاخ
ماه
آویزان
بود،
دروغ ته
دریاچه،
هوس در
مرکز
زمین،
یکی یکی
همه را
پیدا کرد
به جز
عشق و از
یافتن
عشق نا
امید شده
بود.
حسادت در
گوش هایش
زمزمه
کرد تو
فقط باید
عشق را
پیدا کنی
و او در
پشت بوته
گل رز
پنهان
شده است. [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 11:4 ] [ تنها ]
دلتنگی بی پایان آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ، بنشینی بر روی پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ، تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ، تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند! ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام چقدر سوت و کور است !؟ نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ، نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو، بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت، به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت هستم تا هستی در این دنیای خاموش ، نمیشوی ، حتی یک لحظه نیز از یاد من فراموش! ندیدم تا به حال عشق و صداقت را جز از دل تو، ندیدم تا به حال مهربانی و وفا را جز از قلب مهربان تو، ندیدم یک قلب پاک را جز قلب درخشان تو تا به حال، بیا تا ثابت کنیم به همه معنای یک عشق ماندگار! برمیگردیم به سر خط ، دلتنگی مرا دیوانه میکند تا آخر خط ، گفتم تا گفته باشم درد دلم را به تو ، یکی که بیشتر نیست در این دنیا دیوانه ی تو! [ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 10:27 ] [ تنها ]
بعضی وقت ها چیزی مینویسی فقط برای یک نفر.... اما دلت میگیرد وقتی یادت میفته که هر کس ممکنه بخونه جز اون یک نفر...............! [ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 10:21 ] [ تنها ]
نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز ز جمع آشنایان می گریزم ، به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند دل من ای دل دیوانه من ، که می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس کن این دیوانگی ها (( فروغ فرخزاد )) [ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 18:52 ] [ تنها ]
عشق من گوش کن يادته که گفتم دوستت دارم و پرسيدی چقدر ؟ جوابم يادته ؟
گفتم نمی دونم و فقط می دونم خيلی زياد ... ولی حالا می دونم چقدر : عشق من دوستت دارم ؛ تا حدی که حاضرم با تو تا اوج قله های بلند و سخت زندگی بدون توقف برم و خستگی راه را تا وقتی با منی حس نخواهم کرد . عشق من دوستت دارم ؛ به همان اندازه که ستاره ها و ماه آسمون را دوست دارن و به بودنش نيازمندند ؛ به بودنت نيازمندم . عشق من دوستت دارم ؛ تاحدی که لرزش انگشتانم به من قدرت نوشتن و لبانم قدرت بيان اين حس را نمی دهند . عشق من دوستت دارم ؛ به همان اندازه که سوختن چوب در آتش دردناک است ؛ دوری از تو برايم سخت و زجرآور است . عشق من دوستت دارم ؛ تاحدی که می خواهم آنقدر بگريم و فرياد بزنم تا ثانيه های ساعت دلشون برام بسوزه و با سرعت بيشتری روی صفحه روزگار حرکت کنند ؛ تا روز ديدار من و تو زودتر از راه برسه تا آغوش گرمت را حس کنم ؛ آغوشی که مدتهاست برايم باز مونده و انتظارم را می کشد . عشق من دوستت دارم ؛ به همون اندازه ای که آب از خشک شدن می ترسه ؛ من از اينکه روزی از من دلگير بشی و ترکم کنی می ترسم . عشق من دوستت دارم ؛ تا حدی که با نفسهام به درونم رخنه کردی و تمام سلولهای بدنم با عطر قدمهات جون تازه گرفته اند عشق من دوستت دارم ؛ تا حدی که حد ندارد دوستت دارم . هنوز فکر می کنم که جواب سئوالت را کامل ندادم و بدون که جواب دادن به اين سئوال از تمام سئوالهايی که اکنون پاسخشون را پيدا کرده ام سختتر و طولانی تر است . من با تو زنده ام همسفر من ... می پرستمت
[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 9:53 ] [ تنها ]
سلام به تمام دوستان امروز سومین سالگرد وبلاگمه تا وقتی که زنده ام براتون مینویسم خیلی دوستون دارم تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار
زدند,
[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 11:12 ] [ تنها ]
خیلی جالبه: از سوسک می ترسیم از له کردن شخصیت آدما مثه سوسک نمی ترسیم! از سرماخوردگی می ترسیم از سر خوردگی دیگران نمی ترسیم! از شکستن لیوان می ترسیم از شکستن دل آدما نمی ترسیم! از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم از خیانت کردن به دیگران نمی ترسیم... [ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ] [ 16:45 ] [ تنها ]
منو تو آغوشت بگیر خدا ، می خوام بخوابم کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری ببرم از این زمین سرد و ناجور این که می گن می شکنی ، رنجم می دی ، بگو کی گفته نمی بینی کسی از هراس نونش
[ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 16:48 ] [ تنها ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||